بستن تبلیغات

عزیز دل مامان بابا
 

عزیز دل مامان بابا

 
 

 
 
<-BlogAuthor->
<-BlogAuthor->


dentistry_6059@yahoo.com

 

 

پیوند ها

لیست دوستان

شاهزاده کوچولوی ما آرین

مسیح مقدس

آروین

پسرک برفی من سام

جگر گوشه ام ومن

ترمه دختر اصیل ایرانی

صدرای زمان, صدرا کوچولوی قهرمان

یک مرد کوچک

سام فرشته مامان و بابا

آریان جون

علي هديه آسماني

پایگاه جامع مادران و کودکان ایران زمین

بزرگ مرد کوچک نریمان

جــــــــــــی جـــــــــــــــی رو رو

کیانا فرشته خونه ما

رویین

آرین

ایلیا نفس مامان بابا

آروین کوچولوی ناز

رهاجان غنچه زمستون من

شهیار...پسرآریایی

ایلیاجان

محمد متین عزیز(ما سه نفر)

الیار جان

 

مطالب اخير

زمستان 92

کارگاه مادر و کودک...

ایلیا و تفنگ هایش...

خوابیدنت به تنهایی...

دومین سفر شمال...

تجربه اولین استخر

و باز هم نمایشگاه...

,,,

واما از پوشک گرفتن..

عقیقه...

...ومن امروز سراسر ذوقم...

سومین سیزده بدر

..آن شب دوست نداشتنی...

سومین نوروزت مبارک عزیزکم...

تولد دسته جمعی فرشته های بهمن 89

دومین تولد

تولد دو سالگی ایلیا...

دو سالگیت مبارک ایلیای من

دومین یلدایت مبارک ایلیای من

آبنبات هایی با طعم قهوه...

ایلیا و عمو پورنگ

ایلیای خانه دار به روایت تصویر

با تو حتی در آشپزخانه...

....و اما باز شیطنت

اولین عکس پرسنلی

روزمره های من 1

دومین مسافرت(شمال)

اولین مسافرت(استانبول)

دامنه لغات ایلیا

واکسن 18 ماهگی

سیب زمینی

نمایشگاه ...

و باز هم شیطنت.....

و باز هم شیطنت های تو

...و باز هم دندان های ایلیای من...

یک مقایسه...

دومین نوروزت مبارک ایلیای من

راه رفتن ایلیای من

اولین آرایشگاه رفتن ایلیای من

تولد دسته جمعی کوچولوهای های بهمن 89

 
 
 

آمار

افراد آنلاین : 1 نفر
بازديدهاي امروز : 33 نفر
بازديدهاي ديروز : 49 نفر
بازدید هفته قبل : 208 نفر
كل بازديدها : 91990 نفر

 

امكانات جانبي

RSS 2.0

POWERED BY
NiniWeblog.com
 

 

زمستان 92

 ...امسال حیاط کوچک خانه مان با تمام وجود حس کرد حضور سرد و سفید زمستان را...و ÷سرک یک دل سیر برف بازی کرد و خندید و من با وجود انکه میانه خوبی با برف  و زمستان ندارم ÷ا ب1ای ÷در و ÷سر دویدم و خندیدم ...نگاهشان ی کنم ÷در و ÷سر را می گویم..دنیایم هستند و من بدون انها هیچم..بارالهی سلامت بدارشان ...

 

 

 

 

 

موضوع :

يکشنبه 24 / 1 / 1393 |

 

کارگاه مادر و کودک...

پاییز است و من و پسرک دوسال و هشت ماهه به کلاس می رویم.کارگاه خلاقیت مادر و کودک...خوب بود پسرک چیزهای خوبی یاد گرفت البته در کنار تمام شیطنت هایش و از کلاس فرار کردنش به بهانه تشنه ام هست و گرسنه ام هست پیش من می آمد و من در عین حال که حرص می خوردم خنده ام می گرفت به زیرکی پسرک و یاد مهربان همسرم  می افتادم که او هم عجیب تا همین چند سال پیش هم از این ترفندهای زیرکانه البته از نوع زیرکانه ترش بی بهره نبوده است!!!

جشن روز کودک و کیکی که برای جشن پسرک پختم!!واما روز کودک پسرک از طرف کلاس به خانه بازی رفت و یک دل سیر بازی کرد و شیطنت و من انروز از شادی او دنیا دنیا شاد شدم...بارالهی همیشه همیشه شاد باشد و سلامت...

..واما پسرک و باغ وحش...

موضوع :

يکشنبه 24 / 1 / 1393 |

 

ایلیا و تفنگ هایش...

و اما پسرک عاشق تفنگ است و هر بازی خشن دیگری ...شمشیر یا به قول خودش مختار را عاشق است و اتاقش پر است از تفنگ هایی با شکل ها و صداهای متفاوت که بعضی مواقع عجیب صدایشان روی اعصاب است ولی انوقت که ذوق .ود.انه اش را و آن جدیتی که در بازیش هست انگار که  واقعا دستگیر کرده است دزدان را و به قول خودش حالشونو جا آوردم الان میزنمتون ...خوب پکوندمشون....خنده ام می گیرد و سعی می کنم کنار بیابم با این صداهای روی اعصاب که این روزها دنیای پسرک شده اند...و من که فراری ام از بازی های پر تنش این روزها به یمن بازی های پسرک یاد گرفته ام اسم انواع و اقسام تفنگ ها را پسرک راه می رود و یه قول خودش یا با کلت یا با بی چها رچهار یا ارپیچی می کشد دزدان خیالیش را و در این میان بمب و نارنجک هم  جز لاینفک بازی های نه چندان کودکانه اش است..

...واما بازی دیگر این روزهای تابستانیش بازی کامپیوتری است که روزگاری برادرزاده دوست داشتنی مهربان همسر برای عمویش روی کامپیوتر نصب کرد و پسرک این روزهای بازی نه چندان کودکانه را کشف کرده و به جای مهربان همسر پسرک  کانتر بازی می کند و حرص می خورد و عصبی می شود و من باز حرص می خورم...ولی حال که دارم می نویسم خوشحالم که پسرک یکی دوماهی برایش جالب بود تفنگ بازی کامپیوتری و از سرش افتاد و من عجیب خوشحالم...هرچند چطور یاد گرفتن روشن و خاموش کردن کامپیوتر که هیچ چطور یاد گرفتنبازی و تمام مراحل بازی را انتخاب کردن و به قول خودش بمب خرید کردن و ...و همه همه را یاد گرفتن و اینقدر دقیق با موس کار کردن هنوز که هنوز است برایم جای سوال دارد...بی شک علاقه شدیدش پشتوانه ای است برای این  یاد گیریش...

 

بارالهی سلامت بدارش پر زخنده پر ز شادی...آمین...

موضوع :

يکشنبه 24 / 1 / 1393 |

 

خوابیدنت به تنهایی...

و اما  پسرک از اوایل تیر ماه 1392 شب ها به تنهایی در اتاقش خوابید و من هنوز که هنوز است دلم لک می زند برای با هم خوابیدنمان...در اغوش گرفتنش دلم لک می زند برای اینکه دستان کوچکش را در دستانم بگیرم و آنوقت است که  قداست دست هایش برایم به ارمغان می آورد امن ترین لحظات عالم را...و من با رویای دستان کوچک پسرک به خواب می روم....هنوز که هنوز است قبل از خواب بیش از ده بار به اتاقش می روم و یک دل سیر نگاهش می کنم و بعد به محض بیرون آمدن از اتاقش  باز دلم برایش تنگ می شود.!!!هرچند در طول روز شیطنت های بی امانش ..امانم را بریده است ولی من باز دلتنگش می شوم و به این می اندیشم که اگر پسرک تا دو سال و تقریبا پنج ماهگی در کنار م خوابید چه بسا زودتر از این ها هم در اتاقش به تنهایی می خوابید اشکال جای دیگریست و آن منم...مادری که به صدای نفس های پسرکش سخت معتاد است و محتاج...بارالهی شکر که مرا لایق فرشته ات دانستی و حال من که خوب می دانم بدون مهربانیت هیچم نگاهم را روانه آسمانت می کنم و با تمام وجودم می خواهم ازتو ...بارالهی خود حافظش باش...پر زشادی ها  در پناه لطفت سلامتش بدار...آمین...

پی نوشت 1...و اما این عادت ایلیای من است...دستش را روی سینه اش می گذارد و آنوقت انگار که آرامش پیدا کند به خواب میرود...البته بماند که در طول روز وقت هایی هم هست که عصبی که می شود با شدت تمام سینه اش را می گیرد و می کشد و من با تمام وجودم حرص می خورم که یقه بلوز هایت که هیچ همه گشاد شده اند آن به قول خودت ممه..بی گناه..چه گناهی کرده است..خوشبختانه این حرکت یک ماهی هست که از سرش افتاد و به قول خودش ممه کوچولو و یا جی جی...چند وقتی می شود که نفس راحتی از دست پسرک می کشد...اما عادت دست روی سینه گذاشتن و خوابیدن کماکان بر سرجای خود پابرجاست...

پی نوشت 2...پسرک حدود 5-6 صبح بیدار می شود و صدایم می زند و من می روم به اتاقش ..در آغوشش می گیرم و او دوباره به خواب می رود...

پی نوشت 3...هنوز که هنوز است ساعت خواب پسرک تنظیم نیست و شب ها دیر وقت بخواب می رود شاید 1 شاید هم 2 و بعضی شب ها هم شاید دیرتر....ومن خوب می دانم که این باز برمی گردد به من و به مهربان همسر که دیر می خوابیم ..امان از دست والدینت ایلیاجان...امان مادر ...امان...

موضوع :

يکشنبه 13 / 11 / 1392 |

 

دومین سفر شمال...

تابستان امسال راهی شمال شدیم برای بار دوم پسرک تجربه کرد امواج خروشان و البته آبی آسمانی که نه امواج آبی خاکستری دریا را ...رفتنمان بی نهایت شیرین بود با پدر و پسر و برادرزاده مهربان همسر (شایان) که پسرک عجیب عاشقش هست راهی شدیم و بی نهایت خوش گذشت و ذره ای نه من اذیت شدم و نه پسرک اذیت کرد...دو روز را بابلسر ماندیم و پسرک بازی کرد شیطنت کرد و من با خنده هایش خستگی هایم را پا به پایش روی ماسه های ساحل دویدن را به دست فراموشی می سپردم و درد زانوی سمت راستم را که این روزها گاهی امانم را می بردرا از یاد می بردم...بار الهی همیشه همیشه خنده را بر لبانش جاری ساز و سلامتی را مهممان لحظه لحظه هایش کن...آمین...

پی نوشت 1...و باز هم مثل مسافرت قبلمان(گاجره) موقع برگشت با مهربان همسر میانمان شکراب شد و حال که فکرش را می کنم حق هم بامن بود و هم با او...اینکه هیچ کدام کوتاه نمی آمدیم الان که به آن فکر می کنم برایم سوال بر انگیز است...خوب می دانم که او مهربان ترین مرد روی زمین است و خوب می دانم که دیوانه وار عاشقش بودم و هستم ولی لحظاتی هست که من از او انتظاراتی دارم که از دید من به جا و از دید او نابجا و این می شود دلیل شکراب شدن بینمان و بعد ها که فکر می کنیم به آن لحظه ها خوب می دانم که حق با مهربان همسر است نه صد در صد که ٦٠ درصد ولی به جرات می توانم اعتراف کنم که در تمامی لحظاتی که دلگیر می شوم از او باز هم دیوانه وار دوستش دارم و عاشقم اورا و مهربانی های  بی پایانش را...

پی نوشت ٢...در مسیر برگشت ساعت ٢بعد ازظهر در اوج گرما بعد از اتوبان قم کولر ماشین از کار افتاد و اینکه در آن اوج گرما چه بر ما گذشت بماند...

و اما بعد از یک آب بازی جانانه..یک خواب شیرین عجیب می چسبد....

موضوع :

يکشنبه 13 / 11 / 1392 |

 

تجربه اولین استخر

ساعت 22:30 ...25 تیر 1392.

پدر و پسر رفته اند تا تجربه کنند اولین استخر رفتن پسرک را...و من آمده ام تا ثبت کنم یکی دیگر از اولین های پسرک را.

شب قبل کیفش را بسته بود و مدام برایم توضیح می داد که مایو _شامپو _دیگه چی بابا؟و آنوقت مهربان پدر تقلبی کوچک به او می رساند( وای که آن لحظه  مرا می برد به دوران دانشجویمان و یادم می افتاد به آن لحظات پر از دلهره های دخترانه ام آن لحظاتی که پسر 22 ساله ای تقلب به من می رساند و من می دانستم که دوستش دارم و دوستم دارد...یادش بخیر...)  و او ادامه می داد ممپایی _ حوله...

و وای که چه ذوقی داشت کیفش را به دوش انداخته بود و ساعت 1:45 نیمه شب انگار نه انگار که وقت خوابی هم وجود دارد مرتب می پرسید بریم استخر؟بازه؟

و آنوقت که نه را از زبان من و مهربان همسر می شنیدیک جیغ نیمه بنفشی می کشید که جرا بریم بازه....پسرک هنوز عادت نکرده است که کنار بیاید با لحظاتی که در آن نه را می شنود!!!

و امروز من عجیب خوشبختی را زیر سقف 2 متر 70 سانتی متری خانه امان که همیشه همیشه معتقدم که سقف خانه امان کوتاه است را به خوبی با تمام وجودم حس کردم...

پدر و پسر هر دو کوله به دوش درب در خانه مثل سیبی که از وسط دو نیم شده باشد دست در دست هم می روند و من شکر می گویم خدایم را ...چقدر آرزو داشتم که پسرک شبیه پدر شود....پروردگارا هزاران هزار بار شکر...

می روند و من لیست کارهایی که با بودن پسرک نمی توان انجام دهم را در ذهنم مرور می کنم و آنوقت از بین آنها گلچین می کنم و به کارهای نکرده ام مشغول می شوم...

ساعت 2 نیمه شب است زنگ می زنم به مهربان همسر و او می گوید که استخر تمام شده است و پسرک را با جیغ های بنفش از آب بیرون آورده اند که پسرک شاکی که چرا از آب بیرون آمده اند و شاکی که چرا استخر و آب بازی تمام شده است...می گوید که بی نهایت خوش گذرانده اند و من خوشحال از اینکه به آنها خوش گذشته است می نشینم به انتظار آمدنشان...ساعت 4:30 صبح وقت سحر آمدند و من خوابم برده بود و آنها خانه دوست پدر(آقای داوری)مشغول شب نشینی بودند و پسرک مشغول بازی....

پی نوشت 1...به نظر مهربان همسر تمامی لحظات آن شب به پدر و پسر خوش گذشته است آن هم از نوع بی نهایتش فقط و فقط تلفن های من و صد البته بهانه های من و یا به نوعی به قول مهربان همسر غر غر های من مخل آرامش لحظات پر زشادی شان شده بود!!!

عزیزکم ببخش خوب می دانی که من بدون غر زدن اموراتم نمی گذرد!!!پس صبوری کن همانطور که 8 سال است صبوری کرده ای...تحمل کرده ای...مهربانی کرده ای...دوستت دارم فرشادم دوستت دارم...

پی نوشت 2...پسرک که عاشق آب بود عاشق استخر هم شده است و آن شب از سحر تا 1 ظهر خوابید و مجددا از ساعت 3 تا 6 عصر خوابید تا به من بفهماند که بهانه های دیشبم که پسرک بد خواب می شود و ساعت خوابش به هم می خورد کاملا بی جهت بوده اند و خوابید تا از خجالت خستگی استخر و شب نشینی شبانه اش بیرون بیاید!!!

 

موضوع :

شنبه 2 / 9 / 1392 |

 

و باز هم نمایشگاه...

تابستان امسال با پسرک راهی نمایشگاه کودک شدیم...مادر و پسر دست در دست هم(البته بماند که پسرک آنچنان هم تمایلی به راه رفتن نداشت و در راستای خوش تیپ کردن مادر  و به نفس نفس  انداختن اواز بغل من پایین نمی آمد )...

خوب بود .. لحظاتی که پسرک مشغول بازی با بچه های دیگر بود و من نظاره گرش ...حسی عجیب مهمان وجودم شد و من همانطور که درگیر بودم با اشکهایی که از چشمهایم سرازیر نشوند باز هم شکر گفتم مهربان پروردگارم را...این منم دخترک زود رنجی که دلم پر ازغصه است و پر زدلتنگی دخترکی که در آرزوی داشتن پسرک با تمام غصه های دلش  چه شب هایی را با گریه به صبح رساند و حال آن بهترین اورا لایق فرشته اش دانسته و من اینجا حتی در همین ازدحام ادم ها و در میان صدای شادی کودکانه بچه ها و بعضا صدای گریه هایشان حضور عشق را خوب می فهمم و همانطور که ایستاده ام وپسرک را نگاه می کنم شکر می گویم و باز هم مثل همیشه می خواهم از آن بهترین که خود حافظش باشد...آمین...

موضوع :

شنبه 2 / 9 / 1392 |

 

,,,

تابستان امسال مراسم عروسی دعوت بودیم آن هم از نوع نیمه نزدیکش.دختر خاله مهربان همسر...

عکس ها شب بعد از مراسم عروسی است که پسرک موقع شام حسابی سرگرم شد و بازی کرد..بماند که فردای آن شب پسرک بیمار شد آن هم از نوع شدیدش...مسمومیت شدید که سه روز غذا نخوردن و بی خوابی و دو بار تزریق آمپول ضد تهوع دیگر نایی برای پسرک و رمقی برای شیطنت که پیشکش حتی برای راه رفتن هم برای اونگذاشته بود پسرک دیگر ابدیده شده بود و می گفت بریم خاله فرناز ...آمپول اندانسترون  بزنیم...

 

موضوع :

شنبه 2 / 9 / 1392 |

 

واما از پوشک گرفتن..

بر خلاف تصورم از پوشک گرفتن پسرک آنقدر ها هم سخت نبود به نوعی اصلا سخت نبود...پسرک  خیلی زود یاد گرفت...البته بماند که روز های اول عشق به آب بازی شاید نصف ساعت شاید هم بیشتر و بعضا  اگر پسرک لطف می کردند و دلشان به حال کمرم می سوخت کمتر به آب بازی مشغول می شدند اما به جرات می توانم بگویم که هیچ جای خانه کثیف نشد و فقط دو بار شیطتنت های بی پایان پسرک حواسش را پرت کرد و در آستانه ورود به دستشویی آنچه نباید می شد رخ داد...به قول پسرک حواسم نبود....ببخشید...

و من به قول مهربان همسر آن لحظه قورتش می دهم....و  به این فکر می کنم که خداوند بزرگم بی نهایت هوایمان را دارد...از شیر گرفتن پسرک از پوشک گرفتنش بر خلاف تصوراتم و استرس های بی امانم آسان بود و شدنی....

پی نوشت 1..پسرک تقریبا یک سال و چهار ماهه بود که دیگر خودش شیر مرا نخورد ومن هنوز که هنوز است دلم غش می رود برای لحظه لحظه آن یک سال و چهار ماهی که پسرک به آغوشم می چسبید و انوقت من عشق را با تمام وجودم حس می کردم.یادش بخیر قداست لحظه  لحظه های آن  یک سال و چهار ماه.

پی نوشت 2...از پوشک گرفتن ایلیا از تاریخ 92/2/2شروع شد و حدود 10 روز به طول انجامید...

موضوع :

سه شنبه 23 / 7 / 1392 |

 

عقیقه...

به نام خدا و به یاری خدا.خدایا این عقیقه از طرف ایلیای توست.گوشتش به جای گوشت او و خونش به خون او و استخوانش به استخوان او.خدایا قرارش ده نگهدار آل محمدعلیه و اله السلام.

ای قوم از آنچه شما شریک خدا قرار می دهید بیزارم.من متوجه نمودم رویم را به جانب کسی که آسمان ها و زمین را آفرید با خلوص و از  سر تسلیم و من از شرک ورزان نیستم.به درستی که نمازم و عبادتم و زندگی ام و مرگم برای خداست...پروردگار جهانیان شریکی ندارد.به این حقیقت امر شدم و من از مسلمانانم..خدایا از تو و برای تو.به نام تو و به تو.و خدا بزرگتر است.خدایا درود فرست بر محمد و خاندان محمد و بپذیر از ایلیایت...

بارالهی به نام علیت نام نهادمش به حق علیت در پناه لطف بی انتهایت حافظش باش ...بارالهی ببخش به لحظه لحظه هایش عشق به بهترین ها را که خوب می دانم که بهترین بهترین ها تویی...بارالهی تمامی شادی های خوب را مهمان روزهایش کن و در پناه مهربانی هایت سلامتش بدار ...پیروز و سربلند..آمین...

 پی نوشت ١...پسرک در تاریخ ١٦/٢/٩٢ ساعت ٣ بعد از ظهر عقیقه شد...

موضوع :

دوشنبه 22 / 7 / 1392 |

 

...ومن امروز سراسر ذوقم...

...و من امروز سراسر ذوقم پر از شوق و شادی...

پسرک ناهارش را که خورد بعد از تمام شیطنت ها و البته بهانه هایش نگاهم می کند و می گوید مامان مرسی...و من همانطور که قاشق را بلا تکلیف در میانه راه نگه داشته ام نگاهش می کنم چشمانم برق می زند و انگار توی دلم قند آب می شود قاشق را از بلاتکلیفی در می آورم و رهایش می کنم داخل بشقاب و بلند می شوم و غرق بوسه اش میکنم...و مرتب می گویم چی گفتی مامان ؟و پسرک که انگار برق شادی را خوب در چشم هایم دیده است به تکرار جوابم را می دهم و منبه تکرار می بوسمش...

من خوشبختم ...به خاطر همین کلام کودکانه کوتاه که پر بود از عشق و سادگی و خالی بود از دروغ های دنیای ما بزرگترها....من خوشبختم ایلیای من...من تا با تو هستم خوشبختم عزیزکم..... 

 

پی نوشت 1...واما داستان این عکس ها...یک هفته قبل به همراه عمه و جمعی از فامیل راهی هتل گاجره تهران شدیم...پسرک انقدر میان چمن وگل و گیاه و البته در جوار برق مستقیم آفتاب بازی کرد و شیطتنت (بماند که من و مهربان همسر هم میانه مان کمکی شکراب شد من از خستگی و پا به پای پسرک دویدن و توقعات از نظر من به جا و از نظر او بی جای من از مهربان همسرو مهربان همسرهم شاکی از بهانه های من و بداخلاقی هایم....ولی هر چه بود در همان لحظات هم همه پناه دلتنگی هایم و تمام امیدم به بودن تنها یک نفر بود آن هم مهربان همسری که شاید ان لحظه ها عجیب از یکدیگر ناراحت بودیم....تنها مرد زندگیم دوستت دارم دیوانه وار وگفته ام بارها و بارها به تکرار.....)

از مسافرت کذایی که برگشتیم چند روز بعد دستان پسرک پر از لکه های قهوه ای شد و ما اول به گمان آنکه جای زخم است(پسرک حین دویدن زمین خورد و چانه اش پر از خون شد و اینکه به من چه گذشت بماند...شوک زخم پیشانی پسرک تمام نشده با دیدن چانه پر خون پسرک چه حالی به من دست داد بماند...)و بعد در پی بهبود نیافتنشان راهی متخصص پوست شدیم و من فهمیدم که پسرک به رزین گیاهان حساس است و افتاب هم مزید بر علت دستان پسرک را پر از لکه های قهو ه ای کرده است...از مطب پزشک که برگشتیم ساعت خواب بعد از ظهر پسرک گذشته بود و پسرک گفت که سیب زمینی می خواهد و آنوقت همانطور که مشغول خوردن سیب زمینی هایش شد من سکوتی مطلق را در آشپزخانه حس کردم  دست از آشپزی کشیدم و به سمت پسرک آمدم و آنوقت بود که بوسه بارانش کردم و آرام در آغوشش گرفتم و در رختخوابش خواباندم...

پی نوشت 2....به نظر پزشک ایلیا این لکه ها نیازی به داروهای کورتونی که متخصص پوست تجویز کرده بود نداشت و به مرور محو می شوند که همین نیز شد و همه آن لکه ها بدون دارو محو شدند....

پی نوشت ٣...از ان روز به بعد پسرک انگار خوب برق شادی را در چشمانم دیده است و هر زمان موقع غذا خوردن کاری کند که برود روی اعصابمان و آنوقت ابروهایم گره بخورند و اخم کنم به پسرک با همان لحن کودکانه اش می گوید...مامانی...مرسی....و آن وقت من باز ذوق زده می شوم(چنین مادر بی جنبه ایم من!!!) و باز سرم را بالا می آورم با شوق تمام می گویم خواهش می کنم عزیز دلم و پسرک جمله ام تمام نشده باز به تکرار می گوید  مامانی...مرسی...و آن می شود که داستان اخم کردن من و شیطتنت های پسرک موقع غذا خوردن به لطف زیرکی پسرک  ختم به خیر می شود!!!

موضوع :

شنبه 13 / 7 / 1392 |

 

سومین سیزده بدر

سومین سیزده بدر  هم گذشت و بر خلاف تصوراتم خوش گذشت...گذشت با همان زخم سر پسرک در حالی که فقط دو روز از آن اتفاق گذشته بود...درگیر و دار رفتن و نرفتن به سیزده بدر که مبادا زخم پسرک آفتاب بخورد و جایش بماند و یا به قول مامانای پسرک گرد و خاک اذیتش کند بودیم که راهی شدیم به قول پسرک به مزریه....ومن حال که خوب فکر می کنم آنقدر حساسیت هم بی مورد بود...چراکه هم به پسرک خوش گذشت هم ما از حال و هوای آن شب بیرون آمدیم و هم زخم سر پسرک روال عادی ترمیمش را سپری کرد و می کند......

 ایلیا....یک هفته بعد از سیزده بدر در پارک....

موضوع :

يکشنبه 7 / 7 / 1392 |

 

..آن شب دوست نداشتنی...

 

می خواستم بنویسم لحظه به لحظه آنچه اتفاق افتاده بود را...دستانم به نوشتن نمی رود خاطره آن شب روانم را به هم می ریزدومن بی خیال نوشتن می شوم و می گذارم فقط در خاطرم باشد آن لحظات تلخ دوست نداشتنی...

فقط بدان عزیزکم ١١/١/٩٢ ساعت ١:٤٥ شب پیشانیت در حالیکه می دویدی و خنده های شاد کودکانه ات هوایمان را پر از شادی می کرد به میز خورد و اینکه پیشانیت شکاف خورد و صورتت غرق در خون شدو پیشانیت ٧ بخیه خورد که تا ابد رد پای این ٧ بخیه روی پیشانی برایم زنده نگه می دارد آنچه آن شب بر همه ما گذشت....و هنوز که هنوز است نگاهم به خط قرمز پیشانیت که می افتد بغض گلویم را می فشارد...ولی باز هم هزاران هزار بار شکر می کنم پروردگارم را که بدتر از آنچه اتفاق افتاد هم می توانست رخ دهد ولی آن بهترین باز هم مثل همیشه هوایمان را داشت و من تا آخر عمرم شاکرم او را...لطفش را...مهربانیش را...

این روزها یک دغدغه دیگر به دغدغه هایم اضافه شده است و آن جای زخم پیشانی پسرک است و بی شک یک دعای دیگر هم اضافه شده است به دنیا دنیا خواسته ها و دعاهایم...که پروردگارا جای زخم پیشانیش را کم رنگ کن آنقدر که نخواهم مدام موهای پسرک را روی پیشانیش بیاورم که نبینم آن خط قرمزی که عجیب روانم را به هم می ریزد!!...الهی....آمین...

موضوع :

يکشنبه 3 / 6 / 1392 |

 

سومین نوروزت مبارک عزیزکم...

 

 

باز هم تکاپوی آخر سال که با شیطنت های بی پایان پسرک دو برابر هم می شود.شب است ساعت 2 نیمه شب...آرام خوابیده است...انگار فرشته ای پر از معصومیت...با تمام وجودم تقدس هوای اتاقش را حس می کنم...نفس عمیقی می کشم تا قداست این هوا را مزه مزه کنم...خداوندا سلامت بدارش...

مشغول می شوم به چیدن سفره هفت سین....عجیب دوست دارم هفت سین را به هر شکلی که باشد همین که یک قرآن است و یک ماهی و یک سبزه خودش دنیایی است.امسال سفره هفت سین خانه امان را در یک سینی گرد کوچک می چینم تا در امان باشد از لطف بیکران پسرک!!!سخت مشغول چیدن هستم....صدای اذان که به گوشم می رسد چشمان گرد گرد می شوند عجیب غافل شده ام از گذشت زمان.چیدن هفت سینمان که تمام می شود نمازم را که می خوانم می روم برای خواب.دستان کوچکش را در دست می گیرم و دیگر هیچ نمی فهمم.

صبح است این را بیشتر از انکه خورشید آسمان یادم بیاورد پسرک به یادم می آورد بیدار می شود و می گوید صبح بخیر بریم حال....بلند می شوم با تمام خستگی هایم دستم را می گیرد و از اتاق می رویم بیرون به قول پسرک می رویم حال....هفت سین چیده شده روی اپن آشپزخانه اولین چیزی است که توجهش را جلب می کند...می پرسد این چیه مامان؟ومن که هنوز خواب دور و بر سرم پرسه می زند با صدای خواب لوده ام می گویم عید مامان این سفره هفت سینمونه...و دیگر موج سوالات پسرک شروع می شود و من به اجبار خواب را از سرم می پرانم و سعی میکنم جواب دهم این موج عظیم  سوالات صبحگاهی پسرک را!!!ا

---این چیه؟تولده؟

اشاره می کند به شمع های کوچک جا خوش کرده در شمعدان های کوچک نقره ای....پسرک به شمع می گوید تولد!!!

---این سیبه؟بخورمش؟

ومن که خوب می دانم محال است که پسرک میوه بخورد آن هم صبح  و آن هم سیب سعی میکنم با خونسردی تمام بگویم اره مامان سیبه می خوای از یخچال بیارم بخوری.خودش را به نشنیدن می زند که مبادا مجبور به خوردن  شود و ادامه می دهد سوالاتش را...

هنوز ماهی عید را نخریده ایبم عصر با هم میرویم تا ماهی  عیدمان را هم بخریم که سفره هفت سینمان بی ماهی نماند و  من امسال یادم باشد که موقع تحویل سال چشم از ماهی امان برندارم که می گویند موقع تحویل سال ماهی سفره هفت سین هیچ حرکتی نمی کند.تصورش هم زیباست این همه ماهی قرمز سفره های هفت سین در یک زمان بدون حرکت بمانند من که هنوز باورش برای سخت است شاید هم باشد نمی دانم....

پسرک را آماده می کنم برای مهمان نوازی از ماهی های قرمزمان....مامانی ماهی خریدیم فقط نگاهش می کنی ها؟!باشه؟!!و پسرک با لحنی تند و سریع می گوید ...باشه...و وای که من عاشقم این لحن حرف زدن های پسرک را....

چشمانش با حرکت ماهی های درون آکواریوم گوشه خیابان حرکت می کند و پر از شوق کودکانه می شود و من چه عشقی می کنم و با تمام وجودم پروردگارم را شکر می گویم ...خداوندا تو را سپاس برای این روز بزرگ و این حس شیرین....حس شیرین خریدن ماهی قرمز برای پسرک کوچکم و امروز ایم منم که به عنوان یک مادر ماهی قرمز سفره هفت سین را می خرم تو را سپاس که وجود ناچیزم را لایق این حس بی نهایت شیرین دانستی....تو را سپاس ...بازهم سپاس....

دو عدد ماهی قرمز کوچک داخل نایلون پلاستیکی دست پسرک هستند و او در آغوشم...برایش قانون را زمزمه می کنم...ایلیا به ماهی ها دست نمی زنی ها...فقط نگاهشون می کنی...و او به تکرار می گوید نگاهشون کنم؟پس چیکار کنم؟دست نزنم؟

به خانه که می رسیم دو ماهی قرمز کوچک را داخل تنگ آب می اندازم.پسرک و من هر دو ذوق می کنیم...فقط نمی دانم من از دیدن ماهی داخل تنگ ذوق زده می شوم یا از ذوق کردن پسرک که بی شک فکر می کنم گزینه صحیح تری باشد!!!

به دنبال کارهای تمام نشدنی خانه می روم و پسرک هم مشغول بازی اش می شود با ماهی هایش و با دستمال زرد رنگی که روی میزها به تقلید از من می کشد...

می اید داخل آشپزخانه و می گوید این کو؟  چی؟   بابا می خاروند؟    منظورش دست چوبی سوغات شمال است...در آن شلوغی کارهایم پیدایش می کنم  و می دهم دستش می رود که مشغول شود و از سر بگیرد بازی اش را که یکباره با عصبانیت تمام بیشتر به حالت جیغ می گوید..ممی شه...ممی شه..می روم به سمت پسرک تا کمکش کنم که می بینم آنقدرها هم قانون را در گوشش زمزمه کردن تاثیری نداشته است...!!!دستمال زردش داخلرا داخل تنگ آب انداخته و با دست چوبی سوغات شمال به جان دستمال و تنگ ماهی ها و ماهی های قرمز شب عید افتاده است...از اینکه چطور به ذهنش رسیده است با آن دست چوبی می شود دستمال زردش را بردارد متعجبم و خنده ام می گیرد به قیافه پسرک خنده ای آمیخته با تعجب و بی شک سرشار از عصبانیت....کمکش می کنم دستمال را از آب در می آورم و داخل سطل آشغال می اندازم و او فریاد...که من دفمال می خوام"دستمال زرد دیگری به او می دهم تا فریاد های جیغ گونه اش آرام شود و من بفهمم که چه می کنم و چه باید بکنم...نگاهی به تنگ آب می اندازم ماهی های قرمز شب عید  هنوز جان سالم به در برده اند از دست پسرک و شیطنت های بی پایانش...تنگ ماهی ها را بر می دارم و گوشه کابینت آشپزخانه می گذارم  ولی خوب می دانم تا دقایقی دیگر شاید هم تا ثانیه هایی دیگر پسرک دوان دوان می آید داخل آشپزخانه و خیلی خونسرد بدون آنکه نگاهم کند که مبادا نگاهش با نگاهم یکی شود و نه را در نگاهم ببیند می آید  و صندلی زرد شاید هم نارنجی آشپزخانه را با دستان کوچکش هل می دهد و می چسباند به کابینت ها و به ثانیه نشده می رود روی کابینت های آشپزخانه و همینطور روی اعصاب من و آرامش ماهی ها و قدم می زند بر روی همه وهمه....

...واین داستان هفت سین امسالمان بود و هنوز که هنوز است هر از گاهی پسرک می پرسد "هفت سین را چیکار کردی؟ " و من می گویم جمع کردم...همین چند روز پیش بود در پی قدم زدن های روزانه پسرک بر فراز کابینت های آشپزخانه ظرف های خالی هفت سین امسالمان را داخل کابینت ها پیدا کرد و با خوشحالی فریاد زد" هفت سین پیدا شد ببریم حمام بشوریم " و آن روز یک دل سیر آب بازی کرد با ظرف های خالی هفت سین و من یک ساعت تمام بازی اش با ظرف های خالی هفت سین را داخل حمام به نظاره نشستم و در حالی که دلم جوش می خورد که مبادا مرغی که برای ناهار فردا روی گاز گذاشته بودم بسوزد و پدر و پسر بی غذا بمانند لحظه لحظه شکر می گفتم پروردگارم را....با تمام شیطنت هایش که گاهی تا بی نهایت عصبانیم می کند با تمام کار های خطرناکش که گاهی واقعا  شوک می دهد به من آن هم یه شوک جانانه با تمام جیغ های بنفشش که گاهی تحملشان برایم بی نهایت سخت است با تمام بهانه هایش که گاهی به هیچ صراطی مستقیم نمی شود خوب می دانم که عاشقم او را عجیب عاشقم اورا و خوب می دانم که نبض نفس هایم به وجود او گره خورده است...پروردگارا سلامت بدارش و شادمان که من به پشتوانه وجود او هستم و نفس می کشم....

پی نوشت ١...برای تحویل سال نو خانه خودمان نبودیم و به قول پسرک خانه مامانا بودیم.بلافاصله بعد از تحویل سال پسرک خوابید ونتوانستم بعد از تحویل سال نو عکسی از پسرک بگیرم...این هم عکسی از پسرک بعد از تحویل سال نو....پسرک فقط به این روش کاملا سنتی! خانه مامانا به خواب می رود..!!

!

 هفت سین خانه مامانا...

 هفت سین خانه مان بر فراز کابینت های آشپزخانه !!!

 

موضوع :

يکشنبه 3 / 6 / 1392 |

 

تولد دسته جمعی فرشته های بهمن 89

در تاریخ ١٢ بهمن ٩١ جشن تولد دو سالگی فرشته های بهمن ٨٩ در تهران برگزار شد.بی نهایت خوش گذشت.بودن با آن همه کودک دو ساله کوچک و شیرین و البته بی نهایت بازیگوش و دیدن دوستان عزیزم که هریک با تمام دغدغه های روزانه مان سنگ صبور هم بودیم و هستیمو هر کداممان که مشکلی داشت همه همه نهایت تلاشمان را برای حل مشکلش می کردیم و اگر کاری از دستمان بر نمی آمد دلداری ها و همدردی هایمان دغدغه هایمان را کم رنگ تر می کرد....پیوند دوستی هایمان پر دوام و شادی هایمان پایدار و در سایه حق پیروز و سلامت باشیم...

رها دوست داشتنی و ایلیا

 

 عکس ها در ادامه مطلب....


ادامه مطلب

موضوع :

يکشنبه 3 / 6 / 1392 |

 
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 صفحه بعد